راستش زیاد از نوشتن اتفاقات روزمره تو وبلاگم لذت نمیبرم، از اول هم که شروع به نوشتن کردم (سال ۹۲) و بلاگفا در دوران اوج خودش بود و وبلاگ‌های شامل روزنوشت خیلی باب شده بودن، همین طور متن‌های گنگ یا داستان‌های کوتاه مینوشتم، شاید در اصل وبلاگ نویسی همون فضای گرم و لحن صمیمانه و خاطره نویسی باشه اما خب همیشه دوست داشتم دنیای وبلاگم از دنیایی که هر روز توش هستم متفاوت باشه و همین باعث میشه که یه وقتایی شروع کنم و پست‌هامو بخونم و وارد حاشیه امن و آروم ذهنم بشم...
سلبریتی بودن جذابه، زیاد خوانده شدن جالبه، هیاهو و جنجال و حاشیه وسوسه برانگیزه اما برای من وبلاگ چیزی فراتر از این مسائل و پست گذاشتنه، برای من وبلاگ یه خونه ست یه خونه درختی ساکت و آروم تو دل جنگل روی یه درخت قدیمیِ پر شاخ و برگ، که مامن روح و احساساتمه مامن زمزمه های ذهنم و ایده هام برای نوشتن... برای من وبلاگ یه فرصت پروازه، پرواز تو رویاها، کابوس ها، افسانه ها، حقیقت ها، غم ها و درکل لحظه ها! چون فکر میکنم اینجا تنها جاییه که میتونم یه لحظه رو بارها با کلمات به تصویر بکشم یا اینکه حذف کنم بزرگنمایی کنم یا بی اهمیت جلو بدم درست مثل پرواز کردن بی هیچ قید و شرطی تو آبیِ آسمون
برای همیناست که درکل دلبستگی عجیبی به وبلاگم دارم با اینکه ممکنه خیلیا این نوع نوشتن رو وبلاگ نویسی ندونن(نقدهای اینچنینی به سبک نوشتنم زیاد میشه) ولی فکر میکنم هرکسی لازمه یه منطقه آروم و دنج و یواشکی داشته باشه که هروقت دلش گرفت یا خوشحال بود یا به هرحال خواست از دنیای شلوغِ اون بیرون دور شه، بره سراغش...





+ با اینکه اینم تقریبا جز روزمررگی هاست اما چون چند نفر درمورد کنکور پرسیدن و خودمم خیلی قبلش غر زدم فکر میکنم این یه جور حقه برای شما که نتیجه اونهمه پستای وقت و بی وقت و گلایه ها و غیره رو بدونید D: باید بگم که پزشکی قبول شدم ^_^ و تبعا خیلی خوشحالم و امیدوارم منو ببخشید بابت اون شرایط روحی و فشار و استرسی که به شماهم منتقل میکردم :(

++ پست در یک جمله: من اینجا 'زندگی' میکنم :)