همیشه آخرشو می‌دید
آخر فیلما، آخر متنا، داستانا آهنگا شعر‌ا... و بعد اگر براش لذت بخش و جالب بود از اول شروع میکرد اگرم نه، بیخیالش میشد... این کارش برام عجیب تر از همه‌ی کارای غیرعادیش بود فکر میکردم چطور ممکنه با دونستن سرنوشت شخصیت اصلی داستان بازم مشتاق دنبال کردنش باشی یا چطور میشه پایان فیلمو بدونی اما بازم هیجان دیدنشو داشته باشی اما برای اون مهم نبود که همه چیز کسالت بار پیش بره و یا حس ناب ندونستن و شگفت‌زده شدنو تجربه کنه فقط مهم این بود که آخرش مطابق میل باشه...
همزمان درگیر یه رابطه احساسی بود، اونجوری که میخواست پیش نمیرفت، در ازای علاقه بیشتر فقط بی تفاوتی عایدش میشد و همه چیز رو به زوال و پایان بود، یه روز بهم گفت : اگه آخر این قسمت از داستان خودمو میخوندم دیگه هیچوقت اولشو نمیخوندم... اونوقت بود که فهمیدم چرا انقدر عجیب برخورد میکنه... اون ترسیده بود از اینهمه غیر قابل پیش بینی بودن، از اینهمه هیجان مثبت و منفی، از اینهمه پستی و بلندی، اون ترسیده بود از اینهمه شوق و ذوقی که با یه واکنش بد یا یه پایان غم‌انگیز دود میشد و سرد... اون رابطه به اندازه ای براش پر تنش بود که دیگه حاضر نبود حتی در قالب چیزای غیرواقعی مثل فیلم و داستان هم دوباره همون حسارو تجربه کنه اون به اندازه کافی استرس کشیده بود... درست مثل وقتی که به وسایل شهر بازی نگاه میکنی و احساس میکنی دیگه جسمت تحمل اینهمه ناگهانی رو نداره، سرتو میندازی پایین و به تابِ اون طرف شهربازی فکر میکنی...




+ اون یه جای دیگه تو زمان مناسب تری جواب صافی احساس و صداقت رفتارشو از دنیا میگیره من مطمئنم...
++ اون بهترین دوستمه :)