هوا بارانی ست
و خانه
تاریک و نمور...
اشکالی گنگ
آرام و بی مقدمه
میان خاکستر ذهنم
به وضوح میرسند
واژگانی بی معنی
انبوه و سرگردان
میان شاخه انگشتانم
به مفهوم میرسند
و تو
میان آنهمه ازدحام
مبهوتِ حجوم احساسی
و تو
میان آنهمه ازدحام
به خوابی عمیق فرو رفته ای...
اما
لمس انگشتانی که
برایت دعا میکنندو
واژه میسازند
آرزوی ساکتی ست
که زیر خاکستر ذهن
مدفون خواهد شد
و تو
بی نصیب تر از همیشه
ناپدید خواهی شد
آفتاب دوباره طلوع میکند
و دلتنگی
بی رحم تر از همیشه
تورا در آغوش میگیرد
من اما
چشم هایم را
خواهم بست
و از تو
تنها
تصویر چشمانی نیمه باز خواهد ماند
که زیر نور آفتاب
لبخند میزند...