در مسیرِ شدن

أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ

پست ثابت

و خدایی که در این نزدیکی ست...

لای این شب بو ها

پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب

روی قانون گیاه

.

.

.

.

+لازم دانستم چند مطلب را خدمت بازدیدکنندگان عرض کنم:

یک:اگر مطلبی رمز دار هست لطفا تقاضای رمز نفرمایید

دو:وبلاگ های تبلیغاتی دنبال نخواهند شد( با عرض پوزش!)

سه: به وبلاگ من خوش آمدید :)


۰ نظر

فرضیه حباب

واژه‌هایم
عناصر بنیادین وجودم
محبوس در حباب‌هایی ناپایدارند
حباب‌هایی که به محض لمس
ناپدید میشوند و پوچ
حباب‌هایی که با عدم لمس
دور میشوند و گم
به گمانم عاقبت
سردرگمی مرا نیز
در خود ذوب کند
و در قالب حباب‌هایی غمگین و بی‌زاویه
تبخیر...
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۹ ۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
ف.ع

بیگانه-آلبر کامو

کتاب ناکامی که در سفر هزار بار باز و بسته شد و علی رغم حجم خیلی کمش تمام نشد. هربار که به اوج میرسید با ندایی از دنیای راوی داستان خارج میشدم و ناگهان دنیای واقعی برمن حجوم می‌آورد، ندایی که میگفت: «آماده شید! میخوایم بریم بیرون!» و به ناچار کتابی را که انگار طلسمِ نخواندن شده است کنار میگذاشتم تا به "حال" بپردازم...
امروز و اکنون دوباره از اولین جمله شروع میکنم:
«امروز مامان مرُد. شایدهم دیروز. نمیدانم...»

۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۳ ۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

هیچ‌جا خونه خود آدم نمیشه!

بعد از تقریبا دو هفته مسافرت و متر کردن جاده‌ها و پختن زیر آفتاب گلخونه‌ای تهران و ذوب شدن به روش بن‌ماری در رطوبت شمال... بالاخره برگشتیم خونه! از این بابت خیلی خوشحالم.
کارای زیادی هستن که باید انجام بدم مخصوصا در رابطه با وبلاگ، باید یه دستی به سر و روی مطالب بکشم همین‌طور قالب و غیره، در اولویت بعدی هم اتاقم که باید کتابای درسی رو جمع کنم و کتابایی که طی مسافرت از باغ کتاب و خیابون انقلاب تهران گرفتم جایگزین کنم؛ کلی ذوق و شوق دارم برای خوندن کتابای جدید و حتما شمارو هم در این خوانش همراه میکنم :) البته نقاشی، موسیقی، رانندگی و غیره هم باید در این حین پیگیر بشم... خلاصه اینکه دوران شیرینِ "بعد از کنکور تا اعلام نتایج" تازه به طور واقعی برای من شروع شده و خیلی هیجان دارم :)
۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۷ ۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

اینجا شب نیست

+ kojaei alan
- شنوندگان عزیز، صدای مارا از پایتخت میشنوید
+ Namaze sobh be ofoghe tehran...ino ziyad shnidam😂
- یه موقعی
رادیو گوش میدادم
نه مثل همه تو ماشین
تو خونه که بودم!
رادیو جوان
ساعت دوازده اوقات شرعیو اعلام میکرد
بعدش یه برنامه میذاشت
انقدر گوش میدادم تا خوابم ببره
بعددد که دیگه این یکی گوشیمو خریدم
روش به صورت پیش فرض رادیو نصب نبود
از سرم افتاد
اما چند ماه پیش
حالم خوب نبود
به خاطر فشار درس و کنکورو اینا
رفتم اون گوشیمو روشن کردم
ساعت دوازده بود
بعد از چهار پنج سال دوباره شنیدم که گفت:
اینجا شب نیست تقدیم شما میشه
بعد تیتراژش:
پیرهن شب رو وا کن
با دکمه ی ستاره
بذار رو بوم ظلمت
بارون نور بباره
بگو به هرچی سنگه
قصه قاصدک رو...
اصلا پرت شدم تو گذشته
خیلی حس عجیب غریبی بود
فکر نمیکردم هنوز پخش بشه
هستی یا خوابت برد؟ :)
+Nime khbm
Hamintor edame bde
- یهو یادم رفت کجام
تو چه زمانی
یادم رفت چندماه بعد کنکور داریم
یادم رفت ناراحتیامو
رفتم تو گذشته
مثل یه خواب
همه چی از جلو چشمام رد میشد
اون شبا
که هیچ دغدغه ای نداشتم
دراز میکشیدم
پنجره رو باز میکردم
اونموقع تختم یه طرف دیگه بود
وقتی دراز میکشیدم
ماهو میدیدم
ستاره هارو میدیدم
وقتی میگفت اینجا شب نیست
یه نگاه مینداختم به ماه و ستاره ها
یه نگاه به خودم که هنوز بیدارم
میگفتم اره اینجا شب نیست
بعد با اهنگ تیتراژش میخوندم
تموم که میشد مجریه
بعد از کلی حالو احوال
موضوع برنامه رو میگفت
اونوقت منم بعضی شبا
پیامک میدادم
زیرشم مینوشتم
ف.ع
بعد هی منتظر میموندم
تا پیاممو بخونن
نمیدونم هیچوقت پیاممو خوندن یا نه
چون همیشه همونطوری با چشم انتظاری خوابم میبرد
مثل توکه خوابت برد
همینجوری آروم :)




#دیالوگ
من(-) دوستم(+)

+اندر احوالات نیمه شب‌های مسافرت...

۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۸ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

با دست خود، از پشت خود، خنجر درآوردم

خَزَرِ مهربانی‌هایمان
از شوری
تلخ بود...






+ شوری: مزه شوری/افراط

۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۶ ۱۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
ف.ع

وقتی که به دوز حرف‌ها عادت میکنی...

حرف‌ها بیهوده بر زبانم جاری میشوند
وقتی که تنها
به زمین می‌افتند و
گل‌های قالی را آبیاری میکنند
انگار که هرگز
سر تمام شدن نداشته باشند
اشک‌ها...




+ حرف آدمارو زمین نندازید... هر آدمی به اندازه خودش ارزشمنده...
۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۹ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

وقتی حضور آینه کمرنگ میشود...

گاهی دلم میخواهد همسر آینده‌ام نویسنده و یا شاعر باشد، هی بنویسد و «تو» های نوشته‌اش به من رجوع کنند.
گاهی دلم میخواهد شعر شوم مرا بنویسد هی مدام بروم در ذهنش واژه شوم و از روحش در جانم بریزد، هی مرا بگوید هی تکرارم کند تا بالاخره جفت و جور شوم و قافیه دار...
اما گاهی فکر میکنم که نه، کاش حتی ذره‌ای هم از ادبیات چیزی نداند چراکه ما نویسنده‌ها انسان های خطرناکی هستیم اگر بخواهیم.
ما کلمات را به اغراق درمی‌آوریم و حقیقت را پسِ مفاهیمی پیچیده پنهان میکنیم، صادقانه بگویم، ما میتوانیم احساس کوچکی را آنقدر بزرگ جلوه دهیم که هرکسی را مجذوب خود کند ویا میتوانیم شور و شوق عشق را در نطفه کلماتی سرد خفه کنیم...
ما نویسنده ها آدم‌های خطرناکی هستیم اگر بخواهیم و تاریخ پیروزی هایش را مدیون لبیک شاعران و نویسندگان است، آنانی که خواندنشان هر مرد و زنی را به قیام وا میدارد.
درهر نویسنده شهرزادی ست که قصه تاریخ میگوید قصه عشق میگوید قصه نفرت میگوید قصه احساس و آدمی را میگوید تا به سر شود هزار و یک شبِ تنهایی... ما نویسنده ها آدم های تنهایی هستیم حتی اگر نخواهیم.
داشتم میگفتم... گاهی دلم میخواهد همسر آینده‌ام... لعنتی... انتخاب با اوست که دلش نویسنده‌ای را بخواهد یا نه...

۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۳:۳۸ ۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ف.ع

دختر خاله

[رفته یکی از لباسای بلند منو پوشیده]
+ ببین عروس شدم خاله(چون تفاوت سنی زیادی داریم به من میگه خاله)
- به به، حالا عروس شدی که چی بشه؟؟
+ که آقای داماد بهم افتخار کنه!





+ چهار سالشون هست ایشون :|
۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۵ ۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ف.ع

اش‌ک

ما بعضی آدم‌ها را مثل شیِ زاپاس کرده‌ایم
آدم‌های همیشه مهربان همیشه صبور همیشه همراه
آدم‌های همیشه آنلاین همیشه صادق همیشه تنها
و درست وقتی هیچکس برایمان نمانده
به سراغشان میرویم
عادی تر از هر دروغی
میگوییم: دلم برات تنگ شده بود!
و یا
همینجوری خواستم حالتو بپرسم!!
و آنها همین که ایز تایپیگ میشویم صفحه را باز میکنند
همین که پیاممان را فرستادیم
باور میکنند
جواب میدهند
گوش میکنند
دلداری میدهند
اما
همین که پیام تازه‌ای میبینیم
آن هارا فراموش میکنیم
ما بعضی آدم هارا زاپاس تنهایی‌مان کرده‌ایم...
۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۷ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

مراقبین محترم اجرای بند یک!

الان به شدت حالم خوبه و خوشحااالم :)
بالاخره تموم شد :))



+ یعنی در تمام بند هایی که از میکروفون اعلام میشد مراقب کلاس ماکه هیچ تغییری نمیکرد حالا بقیه رو نمیدونم!!
۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۴:۲۳ ۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ف.ع

کنکور

چنان مار پیتون غول آسایی مرا درآغوش گرفته است و ثانیه ها مرابه وی نزدیک تر میکنند، آنقدر نزدیک که اصوات نا مفهومش دراعصاب شنوایی ام ترجمه میشوند و به ادراک واژه ها میرسند ...
هرم نفس هایش برگردنم میگوید:
من تورا به زندگی جاودانه ات، به آینده ات، پیوند خواهم زد
اما
پیش از آن باید بمیری...






+ لطفا برای همه مون دعا کنید :)
++ مارهای پیتون برای شکار دور طعمه حلقه میزنن

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۶ ۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

تویی که فقط میکنی حالمو خوب

ای خدایی که به من نزدیک تر از رگ گردنی
ای تویی که ترس از دست دادنتو ندارم
خیلی دوستت دارم...

۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۵ ۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ف.ع

بعد از مدت ها

+ دلم میخواد نه تو قلبت که تو اون حفره اشکی چشمت خونه داشته باشم اینجوری هر وقت ناراحت باشی هم، از ترس اینکه خونه مو آب ببره یا بیفتم بیرون و لابه لای پرزای فرش گم بشم،گریه نمیکنی :)
- دس خودم نیس دلم برات یه ذره شده بود...



#دیالوگ
من(+) دوستم(-)
+ یهو همه چی دست به دست هم داد تا باهم حرف بزنیم :)
++ هردومون به خاطر کنکور و البته فاصله مکانی دردسترس نبودیم...

۱۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۴ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

کارت ورود به جلسه!

مثل وقتی که یه اتفاقی تمام لحظه هاو زندگیتو در برگرفته و روزات تحت الشعاع اون سپری میشن اما یه کتاب باز میکنی و توی دنیای شخصیتاش غرق میشی ؛ منم این روزا با گذاشتن پستای نامربوط سعی دارم از فضای کنکور برای چند لحظه هم که شده بیام بیرون واسه همینه که مدام ستاره وبلاگم روشن میشه :)
هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من، اینجا چراغی روشنه...




+ خودتون به بزرگواری خودتون ببخشید و تحملم کنید دیگه :) ممنون :))

۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۰ ۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

احساس اجسام

(ساعت ده شب)
+ کی کولرو خاموش کرده؟
- من
+ عه چرا؟!!گرمه....
- خب بیچاره از صبح تاحالا داره کار میکنه دلم برای موتورش سوخت !
+ :‏|‏



#دیالوگ
+ بابام(+) من (-)
++ من فکر میکنم اجسام انقدرا هم که به نظر میان بی جان نیستن، نظر شما چیه؟
۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۰:۴۷ ۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ف.ع

مخاطب دارد!

کاش میشد مثل ماموتا تو یخچالای قطبیِ گذشته، حبس میشدم!
اینطوری لحظه ها کم کم دچار کریستالای یخ میشدن، زمان آروم آروم مثل برف میبارید و درست وقتی تو اومدی پیشم و بقیه سر کارن، همه چی منجمد میشد...
فکر کن! چه عصر یخبندونی میشد دایی :)




+ دلتنگ کودکی ...

۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۰ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

استفاده ابزاری!

یعنی نفرت انگیزترین دخترا، اونایین که وقتی سینگلن تو استاتوسا و کپشنا و پروفایلاشون مینویسن:
پدر تو تنها مرد زندگیمی!




+ عزیزم من جای پدرت بودم اون گوشیو ازت میگرفتم که دقیقا بفهمی تنها مرد زندگی یعنی چی :|
۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۵:۰۶ ۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

کابوس

میدونی
یه شب درست وقتی که تنهایی و فقط صدای انبساط و انقباض در و دیوار میاد،میام سراغت
یه شب درست وقتی که جلوی آینه سعی داری آخرین دندونای آسیاییت رو مسواک بزنی و زل زدی تو چشمای خودت، میام سراغت
یه شب درست وقتی که میری از تو کیف چرمیت که گوشه اتاق کز کرده کلید بیاری تا درو قفل کنی، میام سراغت
یه شب درست وقتی که تلویزیون،چراغ،مودم و کولرو خاموش میکنی و برای چند لحظه شکل روشن اجسامو به حافظه میسپاری، میام سراغت
یه شب درست وقتی که آروم آروم دستتو به دیوارا گرفتی و سمت اتاقت حرکت میکنی، میام سراغت
یه شب درست وقتی که به حجم خالی اتاق رسیدی،در سکوت چراغ خوابو روشن کردی و لیوان آبو گذاشتی کنار رختخوابت، میام سراغت
یه شب درست وقتی که از خستگی نا نداری و پنجره رو باز میکنی و میخزی زیر ملحفه، میام سراغت
یه شب درست وقتی که چشماتو گذاشتی رو هم و با خودت گفتی: الانه که خوابم ببره، میام سراغت
میام سراغت، میام سراغت و میام سراغت ...
اونوقت یه گلوله فکر و خیال خالی میکنم تو مغزت و میگم:
یک-یک مساوی...!

۰۸ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۵ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

#١٦*١*٥*٧٨٠* و هِـ.علی پاتر

اینکه ما یک برنامه استعداد یابی راه بندازیم خیلی خوبه اینکه سعی کنیم اون توانایی هارو الک کنیم و ارائه بدیم خیلی خوبه اینکه سعی کنیم مردمو بخندونیم عالیه اما اینکه به هر قیمتی و با بی ادبی و استفاده از کلمات نا مناسب باشه خیلی بده اینکه فقط هدفمون رای آوردن باشه نه یه شوخی سالم خیلی بده اینکه فرق جسارت با توهین رو نفهمیم افتضاحه




+ بله کاملا منظورم برنامه خندوانه ست
++ من از همون اول با اینکه اجراها رو دست و پا شکسته دیدم اما از جنس شوخی،متن و اجرای دو نفر خوشم اومد یکی علی افشاری که تو همون مرحله مقدماتی حذف شد یکی هم بهزاد قدیانلو که کدشو تو عنوان نوشتم...هر دو سبک خاصی دارن که ممکنه کمتر باهاشون ارتباط برقرار بشه اما پشت طنزشون فکر،ایده و خلاقیته ...
+++ خالق سَبْک باشیم، سَبُک نباشیم

۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۳:۱۰ ۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

لبخند دارم میزنم با اینکه دلتنگم،دارم برای زندگی با مرگ میجنگم

چند وقتی ست شب ها عمیقا از خود میگریزم، از گذر وحشیانه عمر و از ثانیه های عجول...من هیچ وقت از هیچ چیزِ این زندگی نهراسیدم اما انتظار و نا آگاهی دارد مرا میکشد، فکر میکنم این هم از هیجانات زندگی باشد، مثل وقتی که هشتاد-نود متر را با "سقوط آزاد" شهربازی بالا میروی و چند دقیقه همانجا میمانی، هر لحظه سرشار از ترس سقوطی اما در عین حال سکوتی آرامش بخش در تو جاری ست، میخواهی از آن ارتقاع به شهری که زیر پاهایت تردد دارد نگاه کنی ، اما هر آن فکر فرارسیدنِ موعد این لذت را در تو با ترس می آمیزد.
روزهای عجیبی ست از همیشه آرامتر هستم و انگار هرچه به کنکور نزدیک تر میشویم آرامتر هم میشوم، فکر میکنم انتظار واقعه از خود واقعه سخت تر است و حالا که انتطار دارد نفس های اخرش را میکشد و هیجان وقوع واقعه دارد تمام ابعاد جانم را در بر میگیرد، احساسی خوشایند به من دست داده... اما با این همه باز تعجب میکنم، باز میگریزم و دچار استیصالم، انگار هم بخواهم تمام شود و هم نخواهم! انگار که خودکشی کرده باشم و با این حال در آخرین نفس ها هوارا ببلعم ...
احساس میکنم دارم روح زندگی را لمس میکنم و حقیقت زمان در این واقعه به ظاهر ساده برایم تجلی پیدا کرده است...روزهای عجیبی ست، خیلی عجیب...

۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۳:۴۳ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

یعنی...تا این حد!

از وقتی یادم میاد بدخواب بودم یعنی در بهترین حالت باید ده الی بیست دقیقه از این دنده به اون دنده بشم تا شاید جوانح و جوارحم راضی بشن خوابم ببره
از وقتی یادم میاد بدخواب بودم یعنی حتی وقتیم که خوابیدم صداهارو میشنوم و نسبت به اتفاقات اطرافم آگاهم، شما میتونید گردوهاتونو به من بسپارید و مطمئن باشید که اونارو آب نمیبره
از وقتی یادم میاد بدخواب بودم یعنی درست وقتی نیاز دارم در کوتاه ترین زمان ممکن خوابم ببره متوجه میشم که دوساعته خیره به سقف دارم به زمین و زمان التماس میکنم اما دریغ از یه ثانیه خواب
از وقتی یادم میاد بدخواب بودم یعنی وقتی بیشتر خسته باشم کمتر و بدتر خوابم میبره
از وقتی یادم میاد بدخواب بودم یعنی نه دوغ و قرص برای زودتر خوابیدنم موثره نه کافئین و هایپ برای تاخیرش
از وقتی یادم میاد بدخواب بودم یعنی هیچوقت نشده روی کتاب، جلوی تلویزیون، وسط کلاس، توی هواپیما، روی صندلی در حالت نشسته و موقع پیام دادن خوابم ببره
از وقتی یادم میاد بدخواب بودم یعنی حتی پیش میاد که فکر میکنم دارم خواب میبینم اما در واقع توی افکارم غرق بودم و درست وقتی مغزم برای جلوگیری از کرخت شدن بدنم دستور غلت زدن رو صادر میکنه و چشمم میفته به دیوار رو به رو تازه میفهمم بیدارم هنوز
از وقتی یادم میاد بدخواب بودم یعنی اگه استثنا هم خوابم عمیق شه و یا خوب بخوابم وقتی بیدار میشم کسل و بی حوصله م
از وقتی یادم میاد بدخواب بودم یعنی اگه بهم بگن فردا ساعت شش باید بیدار شی بدنم ساعت پنج بیدار باش میزنه و موقعیم که بیدار شم دیگه خوابم نمیبره
از وقتی یادم میاد بدخواب بودم یعنی اگه به جز داداشم که به وجودش عادت کردم کسی شب تو اتاق باشه با هر نفس کشیدن و غلت زدنش بیدار میشم یا به عبارت بهتر زجر میکشم
اگر شما از اون دسته آدمایی هستید که هنوز سرتون به بالش نرسیده خوابتون میبره به نظرم جا داره یکروز در سال رو به شکرانه این نعمت به جشن و پایکوپی بپردازید و به آدمای بدخواب صدقه بدید!

۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۰:۳۰ ۱۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
ف.ع

:|

وایکینگ: شما چه کاری را میتوانید انجام نومایید؟
باب اسفنجی: آقای خرچنگ به من یاد داده که چطوری از کف گیر استفاده بنومایم
وایکینگ: بسیار خوب تو سرآشپز جدید کشتی هستی(رو به اختاپوس)حال تو از تخصص خویشتن گوی
اختاپوس: خب حالا که پرسیدی منم جواب میدم،من تخصصای زیادی دارم مثل طراحی داخلی و خارجی سفینه ها فضاپیما ها هواپیماها و دریا پیماها، تخصص در مدیریت دوبلاژ انواع فیلم ها سریال ها و انیمیشن ها، فوق تخصص بازاریابی و طراحی صنعتی تبدیل آب شور دریا به آب شیرین شرب، دارای پی اچ دی در زمینه تبدیل مس به طلا و همینطور بالعکس...
وایکینگ: چقدر تاثیر گذار!! تو مسئول تمییز کردن دستشویی ها شدی

+من عاشق باب اسفنجیم D:

۰۲ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۱ ۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ف.ع

دل تنگ

تنگ دلم نشسته ام و حرف میزنیم
میگوید تارت را کوک کن
میگویم فقط پانزده روز به کنکور مانده
میگوید...نه چیزی نمیگوید،سکوت میکند، نگاه قهر آلودی می اندازد،سرش را بر میگرداند و تنگ تر در خودش مچاله میشود
"دل"م تار میخواهد اما تقصیر "من" نیست اگر باید صدها کلمه و عدد صامت را به جای سیم های مصوت، به ارتعاش درآورم ...

۰۱ تیر ۹۶ ، ۰۹:۴۹ ۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

کجا رفته بودی که از رد تو،یه رویای نزدیک با من نماند...

همه شب
نا
لم
چون
نی
که غم ی
دا
رم
که غم ی
دا
رم
دل
و
جان
بر
دی
اما
نشدی یارم
نشدی یارم
با
ما
بو
دی
بی
ما
رف
تی
چو بوی گل
به کجا
رف
تی
تن
ها
مان
دم
تن
ها
رف
تی...

۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۵ ۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

فتنه شاید یک برادر بوده باشد !

(از استخر اومده بود براش غذا گرم کردم برای اینکه مثل بعضی وقتا که خستشه ایراد نگیره دهنش کنم بهش گفتم: )


+دیگه پسر بزرگی شدی بیا خودت بخور من برم سر کارام
- نه من کوچیکم
+چطور مگه
- من فقط هفت سال تو این جهان عمر کردم!
+ قبلش کجا بودی پس؟
(با یه نگاه عاقل اندر سفیهی شروع کرد توضیح دادن)
- از خیلی خیلی قبل که اصلا وجود نداشتم بعدش نُه ماه تو یه جای تنگ و تاریک بودم
+ عه چطوری اونجا زنده موندی اینهمه وقت !؟
- ببین یه بندی شبیه سرُم بهم وصل بود هرچی مامان میخورد خرده هاش میرسید به من
+ خب بعدش چی شد
(یه حالت بغض به خودش گرفت گفت)
- بعدش اومدم تو این جهان بزرگ
(شروع کرد الکی گریه کردن)
+ باشه باشه دهنت میکنم :|

۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۳ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

غمُ تو خودت هضم کن دل به کسی نسپر خداتُ سفت بچسب قوی باش و سرخوش

فقط انسان های ضعیف به اندازه امکاناتشان کار میکنند




+شهید حسن طهرانی مقدم
++عنوان از آهنگ درده دل-بیدل
(به خاطر متنش، پیشنهاد میشود بشنوید)

۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۰ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

اینهمه پریشانی بر سر پریشانی

پارسال بود
همین موقع ها
میدانستم اتفاق نزدیک است
انگار که کسی از قبل
دانش اتفاق را
در غریزه ام گنجانده باشد
ظهر بود
تاکسی بدون کولر
بی هیچ جوابی
عبور کرده بود
وَ چراغ راهنما
قرمز
شب بود
نیمه هایش بود
صدا را
در گوش هایم فرو کرده بودم
زمزمه میخواندم
سحری میخوردم
وَ بی هیچ هراسی
واقعه را به انتظار نشسته بودم
غم با من بیگانه بود
چراکه پیش از این
هر روز
چشم هایم را که روشن کرده بودم،
هر شب
ملحفه را که به خواب برده بودم،
غم را بارها چشیده بودم
نه با زبان تن
که با زبان جان
جرعه جرعه آب میخوردم و
اتفاق را قورت میدادم
ترسیده بودم؟
نه
پیش از این
آنقدر ترسانده شده بودم
که دیگر هیچ اتفاقی
مرا نمیترسانْد
وَ این، خود
ویژگی ترسناکی ست
مثل آنکه دیگر
چیزی برای از دست دادن نداشته باشی
آرام بودم
خیلی آرام
انگار که ساعتی پیش
با مرگ ملاقات کرده باشم و
گفته باشد: بمان...
نماز خواندم
تمام ابعاد خانه را
از نظر گذراندم
صبر...
چراغ هارا خاموش کردم
مثل روحی سرگردان
چشم هایم را بستم و
در ذهن
مسیر را یافتم
پس از هزارتو
تخت را در آغوش گرفتم و
واقعه را به انتظا...
نه
دیگر انتظاری نبود
من، خود
واقعه شده بودم
وَ در برابر من ایستاده بودم
گرگ و میش بود
که افتاد
اتفاق را میگویم...
نسیم خنکی از پنجره
به اتاق
تجاوز میکرد
سرد بود
خیلی سرد
وَ آرامش در من
با سرما آمیخته بود
که
رفت...
هیاهویی
در خاکستر سلول هایم
به راه افتاد
چشم هایم بی فروغ تر از همیشه گفتند:
خداحافظ...
وَ بعد
همه چیز
در سکوت فرو رفت
انگار که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشد،
آفتاب
رنگ زرد بی رمقش را
بر ابرها پاشید و
همه چیز
تمام شد

۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۸ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
ف.ع

رمق نمانده نفس را درون لاشه ی درد

تو را به خلقت آنان که بعد ما، سوگند
تو را به جان خداوند قصه ها سوگند
پس از هزار و صد و شصت و هفت قرن آزار
مرا به حال خودم در جهان خود بگذار...

+آریا صالحی

۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۱ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

فرزندانتان را به مدارس سمپاد نفرستید

فعلا همین :|




+ الان عصبانیم بعدا مفصل توضیح میدم چرا ...!

۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۵۳ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

دیواران و دیگر هیچ!

(اتاق خواب من و داداشم یکیه اما چون خواب بد دیده چند شبه میره پیش مامان بابام میخوابه)
+امشب دیگه میای اتاق خودمون؟؟باهم قصه بخونیم
(سرشو به علامت "نه" تکون داد)
+بیا دیگه من شبا تنهام!... توروخدااا... لطفااا... خواهشااا...
(در طی تمام این اصرارا همچنان سرشو تکون میداد و میخندید)
+اگه به این دیوارا انقدر خواهش کرده بودم تا حالا اومده بودن :|
(چشماشو بست سرشو با یه حالت خاصی کج کرد رو به دیوار، یه دستشو آورد بالا و با صدای نسبتا بلندی،گفت: )
- ای دیواران! بِرَوید به اتاقَش
( صداشو آورد پایین و انگار که بخواد یواشکی حرف بزنه،گفت: )
- برو برو الان میان پیشت ...!



#دیالوگ 

من(+) داداشم(-)


+ شب موقع خواب که میشه میپره رو تخت مامان بابام و در حالی که دست و پاشو به عرض تخت باز کرده میگه: به به، رختخواب بزرگ و ارزشمندم !!

۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۰ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع