و خُـــــــدایی که در این نزدیکی ست...

أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ

پست ثابت

و خدایی که در این نزدیکی ست...

لای این شب بو ها

پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب

روی قانون گیاه

.

.

.

.

+لازم دانستم چند مطلب را خدمت بازدیدکنندگان عرض کنم:

یک:اگر مطلبی رمز دار هست لطفا تقاضای رمز نفرمایید

دو:نظرات شمارا همینجا پاسخگو خواهم بود

سه:وبلاگ های تبلیغاتی دنبال نخواهند شد( با عرض پوزش!)

چهار: به وبلاگ من خوش آمدید :)


۰ مانوشت
ف.ع

هوا را از من بگیر، کلمات را نه...

گفت حاضری مثل من از عزیزات بزنی واسه چیزی که میخوای؟!




+این وبلاگ و خواننده‌هاش برای من خیلی عزیزن، نوشتن هم
اما...
++ :(
+++ این وبلاگ تا کنکور ۹۶ به روز نخواهد شد...
۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۵:۰۵ ۱۲ مانوشت موافقین ۸ مخالفین ۰
ف.ع

دل اگر دیر زمانی ست جدا مانده از این روح بلند...

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
اندرین گوشه خاموش فراموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می‌انگیزد
ارغوانم انجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می‌گرید...




+ارغوان... ارغوان... تو برافراشته باش، تو بخوان نغمه ناخوانده من... تو بخوان...
۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۴:۱۹ ۰ مانوشت موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

~د.ف

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۸ ۰ مانوشت
ف.ع

امروز برای همیشه

آقای سین
خبر حال رو به مرگ مادرش
جو سنگین کلاس
اوج شکستن یه مرد
پنج دقیقه سکوت و کلنجار
چشمایی که مدام پر و خالی میشد
کلاسی که حاضر نشد تعطیلش کنه
حرف های آخر کلاس
ثبت شد
تمام.



+گفت هر وقت خواستی کم کاری کنی یاد حال الان من بیفت از خودت خجالت بکش ...
++تو همون حین مادرش یه بار رفت...برگردوندنش ...

+++ بعدا نوشت:دعا کنید لطفا :(

۱۸ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۴ ۲ مانوشت موافقین ۳ مخالفین ۰
ف.ع

اى که در فصل خزانم دیده اى با روى زرد،این زمستان را نبین ماهم بهارى داشتیم...

مرا به این سکوت بیمار گونه ام ببخش
اى رهگذر روزهاى ناگهان اکنون
اى غریبه هفت پشت تا به "آدم"، آشنا
اى تویى که به سبکبارى باد
میان هیاهوى من در گردشى
مرا به این سطر هاى درد آلوده ام ببخش...




+براى شمایى که مرا میخوانید...
۱۸ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۱ ۲ مانوشت موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

خودمونى!

یعنى میشه سال دیگه
همین جا
شونزده آذرو به عنوان یک دانشجو تبریک بگم؟!





+تبریک به تمام "دانش جو"ها
++کتابخانه جاى خوبى است(نقطه) :|
۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۳ ۴ مانوشت موافقین ۳ مخالفین ۰
ف.ع

افسوس که قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

هیچ نعمتی مهم تر از سلامتی نیست
تاکید میکنم
"هیچ" نعمتی...




+هیچوقت آن دسته از بلاگر هایی که جواب نظرات وبلاگشان را نمیدهند درک نکردم :|
++منظور شخص خاصی نیست...به طور کلی
۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۰ ۱۲ مانوشت موافقین ۳ مخالفین ۰
ف.ع

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر...

بگذار تورا هرگز نبخشم
به جرم کشتن آنی
که از خود
به عنوان "من" میشناختم







+او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد...

۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۳:۲۸ ۰ مانوشت موافقین ۳ مخالفین ۰
ف.ع

Take me to the finish line

Don't make me sad, don't make me cry
باعث ناراحتی و اشک ریختن من نشو
Sometimes love is not enough and the road gets tough
گاهی عشق کافی نیست در حالی که زندگی پر از مشکلاته
I don't know why
نمیدونم چرا
Keep making me laugh
اما فقط باعث خوشحالی من شو
Let's go get high
بیا تا آخرش بریم
The road is long, we carry on
عمر طولانیه و ما زندگی میکنیم
Try to have fun in the meantime
سعی کن در طول زندگیت شاد باشی
Come and take a walk on the wild side
بیا و عاشق شو ریسک کن
Let me kiss you hard in the pouring rain
You like your girls insane
Choose your last words
برای هر حرفی فقط یه بار فرصت داری
  This is the last time
هر بار آخرین باره
Cause you and I, we were born to die
چون من و تو به دنیا اومدیم تا بمیریم و زندگی فقط همین یه باره





+خود برداشت
++ آهنگ born to die-لانا دلری
۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۱ ۲ مانوشت موافقین ۱ مخالفین ۰
ف.ع

حاشیه-جودی دلتنگ

گاهی دلم میخواهد درست مثل جودی ابوت برای "بابا لنگ دراز عزیز" نامه بنویسم
درست مثل خودش شروع کنم:
عزیزترین بابا لنگ دراز ها،آقای جروی پندلتن اسمیت...
نه...این برای آخر خوش داستان است...
از نو :
بابا لنگ دراز بسیار عزیز
گاهی دلم میخواهد شمارا ببینم اما همین که برایتان مینویسم خوب است.مدتی ست به سختی مشغول درس ها و امتح...
همین طور بنویسم و بنویسم و بنویسم و در آخر:
جودی همیشگی شما
بعد هم پست با خودش ببرد به ناکجا آباد...

۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۹ ۱ مانوشت موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

میگوید شانزده سال دارد ! میخندیم و او ذوق میکند...

با فرهنگ کسی ست که وجدانش بیدار شده باشد ...







+هنوز هم هستند استادانی که این جمله و امثالهم را روی جزوه های درسی شان بنویسند و مصداق بارز عمل به آنهم باشند هنوز هم هستند استادانی که با وجود شصت و اندی سن اگر به جای انکه خانم را جلوی فامیلی ات بگویند اشتباهی آنرا پشتش بیاورند چندین بار عذر خواهی کنند تا جنبه بی احترامی نداشته باشد و بعدهم چند بار توضیح بدهند چون اسمت را فراموش کردند این اتفاق افتاد هنوز هم هستند استادانی که اگر راه حلی آسانتر از آنچه خودشان گفته اند پیشنهاد بدهی بدون هیچگونه افکار متعصبانه ای آنرا بپذیرند و حتی پس از کلی تشویق بخواهند آنرا برای همگان ارائه بدهی هنوز هم هستند استادانی که بروی سر کلاسشان و پس از دوساعت تدریس بی آنکه حتی ذره ای احساس خستگی کنی با انرژی کامل به خانه بازگردی هنوز هم هستند استادانی که درس زندگی را بر تمام آن فرمول های حرکت نوسانی ترجیح بدهند هنوز هم هستند استادانی که پس از حدود چهل سال سابقه باز هم مشتاقانه درس میدهند و چشمانشان از لذت برق میزند هنوز هم هستند استادانی که بی آنکه حرفی بزنی حالت را از چهره ات بفهمند و با پسوند باباصدایت کنند ببینند کمک میخواهی یا نه هنوز هم هستند استادانی که با روحیه و خصوصیات تک تک دانش آموزانشان آشنا هستند هنوز هم هستند استادانی که به معنای واقعی کلمه دوست داشتنی اند :)

۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۰ ۱ مانوشت موافقین ۳ مخالفین ۰
ف.ع

توهم اسیر نخ و سوزنی عزیزدلم،شبیه هر زن دیگری عزیزدلم...

من محالم تو به ممکن شدنم فکر نکن...
۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۶ ۱ مانوشت موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

از من به او-نامه شماره ٧

دخترم
زیباى من
بیا و لختى رو به رویم بنشین
میخواهم یک دل سیر تماشایت کنم
میخواهم یک دل سیر برایت بنویسم برایت بخوانم
میخواهم صدایت کنم
میخواهم دست هایت را بگیرم
بیا برویم...
بیا برویم و بیگانه از تمام دنیا
زیر باران پاییزى پرواز کنیم فریاد بزنیم و رها شویم
تا به کى لا به لاى انبوه لباس هاى زمستانه کز کنیم
و باران را
تنها روى پنجره مه گرفته به خاطر بیاوریم؟
بیا برویم...
شاید دیگر هرگز به این اندازه کودک نبودى
شاید دیگر هرگز مادرت را اینگونه بى تاب نیافتى
آه
جان من
روزمررگی
عاقبت مارا
خواهد کشت
بیا برویم
باران تمام شد...

۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۱:۱۲ ۳ مانوشت موافقین ۳ مخالفین ۰
ف.ع

کمال یک مسیر است،نه رسیدن

همین خوب است
همین در مسیر شدن،بودن...







+که اگر کمال محدود بود،خداوند انسان را موجودی کمال گرا نمی آفرید...
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۹:۵۱ ۱ مانوشت موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

روز و شبم را به هم آمیختم

باید به گذشته بازگردیم
کار های زیادی ست برای انجام ندادن...
۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۲:۱۵ ۱ مانوشت موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

به بغض کردنِ بی های های معتقدی...

سرم خرابه‌ی آواز دوره‌گردان است
و مرگ ترجمه‌ی دیگر زمستان است

بخوان که عقده‌ی این عاشقانه سر برسد
بخوان که مرگ دو تا کوچه دیرتر برسد

بخوان که شاید از این سال‌ها عبور کنیم
بخوان که هر چه نخواندیم را مرور کنیم

بخوان که چله‌ی سرما به استخوان نرسد
بخوان که مرگ به اینجای داستان نرسد

امید آخر این باغ خودفروخته باش
به فکر جنگل پروانه‌های سوخته باش

از احتمال نفس‌های رستگار بگو
من از غبار نوشتم،تو از بهار بگو

تلاش آخر دنیای در حریق بمان
به پای کوه نشستم تو در ستیغ بمان

من از غبار سفرهای دور می‌آیم
از امتداد شب بوف کور می‌آیم

تنم تباه شد از لحظه‌های سخت رفیق
دو برگ مانده به اتمام این درخت رفیق

بیا به روزنه‌ای پشت مرگ فکر کنیم
به میهمانی بعد از تگرگ فکر کنیم... 




+احسان افشاری

۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۰:۵۷ ۱ مانوشت موافقین ۱ مخالفین ۰
ف.ع

وبلاگ خوب من!

به چشم بر هم زدنى
سه سال گذشت
و حال
از تمام اشک‌ها و لبخند‌هاى مصوت
کلماتی صامت بر جای مانده‌اند
براى افسانه شدن در سال‌های بعیدِ نامده ...
خوبِ من!
اکنون پیش از آنکه سینه به سینه نقل شویم :
سه سالگی‌مان مبارک    :) 






+متشکرم از تمام دوستانی که منو دنبال میکنند،میخوانند و با نظراتشون مایه دلگرمیم میشن و یا خاموش اما مُدامند :)

++یه تشکر ویژه هم از عارفه بانو دارم که تقریبا از همون ابتدای کار همیشه منو مورد لطفشون قرار میدادن،میخوندن و تا مدت ها تنها دنبال کننده من بودن و هروقت واقعا نیاز به یه دوست داشتم حضورشون پررنگ‌تر از قبل میشد تا نشون بدن هنوز مهربونی و محبت ونور لابه لای سیاهی این روزا از بین نرفته...عارفه جان ازت ممنووووونم خیلی زیاد :) :*

+++زمان زودتر از آنچه ساعت شنی میگفت، ریخت...

 http://ertejal.blog.ir/post/276 

۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۵ ۷ مانوشت موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

خوبى چه بدى داشت که یکبار نکردى...

بار ان ببارد
نم نم
تار بزند
بم بم
و از انار ها
دهانت پر خون
چشمانت خوناب
دلت ...
۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۸:۳۰ ۴ مانوشت موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

دلگرفتگی

یعنی همین اولین باران پاییزی که مدام
تنش را
بر قاب تنگ پنجره میکوبد...
۰۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۰ ۲ مانوشت موافقین ۱ مخالفین ۰
ف.ع

مارا به سخت جانی خود این گمان نبود

بخوان که چله سرما به استخوان نرسد
بخوان که مرگ
به اینجای داستان
نرسد...
۰۳ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۹ ۰ مانوشت موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

دو نقطه خط،دو نقطه دى،سه نقطه!

وقتى دارى به خاطر موضوعى بیهوده بحث میکنى و برادرِ کوچکترت میگوید:
شدى مثل بازیکنى که کارت قرمز گرفته ولى نمیخواد از زمین بره بیرون!
باید چند لحظه سکوت کنى و بعد در حالى که دارى از ته دلت میخندى یک گازِ آبدار(!) نثار گونه اش کنى،بروى سمت اتاقت و کم کم محو شوى!





+اندر حکایات عشقِ من :)
۰۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۲ ۴ مانوشت موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

دل ما خوش به فریبی ست، غبارا تو بمان

زندگی می کنم
حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم
چون این زندگی کردن است
که بهترین های دیگر را برایم می سازد
بگذار هر چه از دست می رود ، برود...!
من آن را می خواهم که به التماس آلوده نباشد،
حتی "زندگی" را .

 

+ارنستو چه گوارا
۰۲ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۱ ۲ مانوشت موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

من رفته‌ام که بازنگردم، دنبالِ یادداشت نگردید

مرگ چیزی علیه بودن نیست
مرگ چیزی علیه حافظه است...



+احسان افشاری
۰۲ آذر ۹۵ ، ۱۰:۴۵ ۴ مانوشت موافقین ۱ مخالفین ۰
ف.ع

و پیشرفته ترین سلاحمان قلم بود

مثل رد پاى گرگى زخمى
لابه لاى برف ها
که به دنبال طعمه میدود
خون بارم و پُر از عبور...






+تنها آنانى که مینویسند براى کشتار،سلاح بر زمین میگذارند...!
۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۱ ۱ مانوشت موافقین ۱ مخالفین ۰
ف.ع

چاره چیست؟

وقتى سرت جور تمام تنت را
میکش...
درد میکند!
۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۹ ۳ مانوشت موافقین ۱ مخالفین ۰
ف.ع

و عقابى در من نفیر میکشد...

بعد از چندماه؟ نمیدانم
تنها میدانم روزها و ساعت های زیادی گذشته
یا لااقل برای منکه اینطور بوده است...
میدانی؟ از امکانات ایرانسل و احتمالا دیگر اپراتور ها
این است که حتی اگر خاموش باشی و دور از دسترس
بعد ها پیام میدهد تماس های از دست رفته را
و خب
تماس تو نیز
از این قاعده مستثنی نبوده است...
میخواهم بازگردی به گذشته، به خاطرات
به هرآنچه تمام آن روز های سخت
در لابه لایش خودت را پنهان کرده بودی که مبادا سراغت را بگیرم...
نه...
پس از آن سحرگاه عزیمتت
حتی اگر روبه رویم بایستی، دیگر
هرگز
از من
حرفی نخواهی شنید
نه خواهشی
نه حتی اشکی به پشت پای بازگشتت
و نه لبخندی به گرمای تابستان سال های دور
بلکه
بى هیچ نشانى از دلتنگىِ طاقت فرسا و جان کاه
رو به رویت خواهم ایستاد
و با صدایى لرزان و سرشار از گِله
سکوت خواهم کرد...
و حتى اگر حالم را بپرسى
انگار که عابرى بى خبر از تمام لحظه هاى دردناک آن روز هاى مگو،پرسیده باشد،
میگویم:"بد نیستم
ممنون."
تا تو دوباره
بازگردى به تمام آن ترانه هایى که برایت خوانده ام و واژه واژه فریاد زدم:
"گل گلدون من،شکسته در باد..."
تا تو دوباره
نام مرا با تخفیف از واج ها و هجاهایش صدا کنى
و دیگر جانى در من نباشد تا بگویم:
"جانم؟"
۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۳:۱۳ ۰ مانوشت موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

نشد که از دلم، جدا کنم تورو...

موسیقی متن فیلم چ-بهرخ شورورزی

.

.

.

.

+با آنکه کمابیش نمیفهممش، عجیب نشسته بر دلم...

++از دوستان هیچکدام کُرد نیستند؟

+++نشد که ننویسم...

++++نشد که بی دهن، صداکنم تورو، تمام حرف من، برو برو برو...

۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۸ ۴ مانوشت موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

مثلِ رنگِ بیرنگی...

وقتی احساس هایی هستند که در عمق کلمات نمیشینند
نوشتن میشود حاشیه رفتن بیهوده...







+برای مدتی :
در نبود خواهم بود،مثلِ تابِ بیتابی،مثلِ...
۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۲ ۴ مانوشت موافقین ۳ مخالفین ۰
ف.ع

رفتند تمام فصل ها الا تو،پاییز دمت سرد تو ماندى با من...

خب راستش را بخواهید آمدم مثل این یکى دو روز یک مشت کلمه پشت سر هم ردیف کنم و اسمش را بگذارم پست ومنتشر کنم اما ترجیح دادم به جاى گزافه گویى و حاشیه رفتن تنها بنویسم که:
خوب نیستم ...!




+و همه اینهارا میشود از پست گذاشتن های مکرر فهمید...
++عنوان را پاییز سال قبل در حاشیه یکى از دفتر هایم نوشتم و اکنون دوباره با آن برخورد کردم با حالى شبیه به همان روز ها...
+++بیا تا قصه ى غم را و شب را،اگر خوابت نمى آید بگویم
۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۵ ۳ مانوشت موافقین ۳ مخالفین ۰
ف.ع

دو مورد آنهم در یک روز

گاهى درست موقعى که همه چیز به روال عادی اش در حال پیش رفتن است، آدم هاى عوضى اى پیدا میشوند تا نشان بدهند بر زندگى آدم ها نیز برخى قوانین جنگل حاکم است،اشتباه نکنید! جمله ى قبل به هیچ وجه حاوى کلمه توهین آمیزى نبود بلکه مقصود از عوضى ،اشتباهى ست یعنى آدم هایی که اشتباهى در مکان یا زمانى خاص قرار گرفته اند،اصولا این گونه از آدم ها در ظرف موقعیتشان نمیگنجند و همیشه پایشان را از ظرفشان دراز تر میکنند
مثلا یک مورد از برخورد با این آدم هاى عوضى امروز برایم اتفاق افتاد! بعد از آنکه کیفم را روى صندلى اى گذاشته و چند دقیقه اى از آن دور ماندم...درست همان لحظه که برگشتم و کیفم را پایینِ آن صندلىِ اشغال شده دیدم! و وقتی دلیل را جویا شدم جوابِ "اِ کیفت رفته پایین؟!!" را همراه با پوزخند دریافت کردم!! حتما میتوانید حدس بزنید چنین جوابى آنهم از شخصى کوچکتر از شما چقدر میتواند عذاب آور باشد!همانطور که تمام انرژى ام را جمع کرده بودم تا بدون جدل لفظى از او محترمانه بخواهم بلند شود و برود سر کلاسش پاسخ داد:"اصلا در شأن من نیست با تو بحث کنم چون تو یه بیشعورى" و شروع کرد بلند بلند خواندن درسش که یعنی من صدای تورا نمیشنوم!! به من حق بدهید که با شنیدن این جمله بروم سر وقت معاونشان و از او بخواهم تا در آموزش و مخصوصا پرورش آنها کمى کوشاتر باشد!!
اگر روزی با چنین افرادى برخورد داشتید شاید بهتر باشد به آنها موقعیتى را که بر حسب شانس یا هر چیز دیگر در آن قرار گرفته اند، متذکر شوید باشد که رستگار شوند!

۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۸:۳۶ ۱ مانوشت موافقین ۱ مخالفین ۰
ف.ع