در مسیرِ شدن

أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ

پست ثابت

و خدایی که در این نزدیکی ست...

لای این شب بو ها

پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب

روی قانون گیاه

.

.

.

.

+لازم دانستم چند مطلب را خدمت بازدیدکنندگان عرض کنم:

یک:اگر مطلبی رمز دار هست لطفا تقاضای رمز نفرمایید

دو:وبلاگ های تبلیغاتی دنبال نخواهند شد( با عرض پوزش!)

سه: به وبلاگ من خوش آمدید :)


۰ نظر

ملودرامِ این روزها

از آینده
از ناشناخته‌ها
از آنچه پیش رویمان است،
می‌هراسیم
حال آنکه بارها پیش از این
در گذشته
در تجربه‌ها
در آنچه پشت سر گذاشته‌‌ایم
تکرار شده‌اند

به راستی
زندگی چیست
جز تکرار سناریویی ثابت
با بازیگران متفاوت
در گردش فصل ها...؟
۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۶ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

گهی زین به پشت و گهی پشت به زین

بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟!
۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۳۱ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

وبلاگ‌های برتر سال ۹۵

الان که مرکز مدیریت وبلاگ رو باز کردم با نظر آقا رامین مواجه شدم که انتخاب این وبلاگ رو جز صد وبلاگ برتر سال نود و پنج تبریک گفته بودن، راستش خیلی زیاد غافلگیر، هیجان زده و خوشحال شدم :))
از اونجایی که این انتخاب بر اساس کمیت‌هاست پس باید یک تشکر خیلی خیلی خیلی ویژه کنم از همه شمایی که به اینجا سر میزنید، مطالبو میخونید، رای موافق/مخالف میدید، نظر میذارید، دنبال میکنید و خلاصه همه جوره مایه دلگرمی هستید... پس:
دوستای عزیزم، ممنونم از همه‌تون... من این انتخاب رو مدیون شما هستم :)





+ فهرست صد وبلاگ برتر سال نودوپنج
++ به همه دوستانِ دیگه که انتخاب شدن هم تبریک میگم :)

۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۸ ۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

لالا لا لا شب اومده دوباره...

لالایی - مرجان فرساد

۱۲ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۴۱ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

دیر آمده‌ای ری‌را

بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
به نسیما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چیده‌ام
گونه‌هایم گُر گرفته است
تشنه نیستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقایق است
.
.
.
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بیندیشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خیس، به آن پرنده‌ی خسته ...
به خودم بیندیشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم
همین خوب است ...
همین خوب است!


+ سید علی صالحی
++ دق که ندانی که چیست، گرفتم...
رضا براهنی
۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۸ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

از تو به تو توبه توبه تو به تو به تو...

در سرم هزاران هزارتو ست
در سرم هزاران هزار، تو ست...



+ توبه: بازگشت
++ هزارتو: ماز، مکانی دارای راه‌های پیچ‌در‌پیچ که به هم مرتبط هستند
۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۳۱ ۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ف.ع

The anatomy of silence

My heart weights minimum a tone
قلبم انگار داره می ایسته
An army's feet pounding on my head
و یه لشکر رو مغزم راه میرن
Maybe I'll wake up one day to notice
شاید یه روز بیدار شم و متوجه شم
That all my life was just a dream...
همه اینا خواب بوده
And maybe I'll be better off without you
و شاید اونروز من بدون تو راحت تر باشم
You left me here with all my thoughts
تو منو با تمام فکرام تنها گذاشتی
I'd write a zillion words or walk a million miles
من کلی کلمه مینوشتم کلی راه میرفتم
I'd sleep on broken glass just not to lose your smiles
هر سختی‌ای رو تحمل میکردم فقط برای اینکه تو خوشحال باشی
I travel for you around the world
Collecting moments, o how absurd
To bring you beauty, to bring you joy
من برای تو کل دنیارو سفر کردم تا لحظه هارو جمع کنم(اوه چه کار عبثی! ) تا برات زیبایی و لذت هدیه بیارم
I wish I'd be a little boy
آرزو میکنم ای کاش یه پسر بچه بودم
Where is that silence you primised me?
کو اون سکوت و آرامشی که بهم قولشو دادی؟
Why is that distance so close to me?
چرا این فاصله فقط برای منه؟
Why is your violence still hurting me?
چرا هنوز کارا و بیرحمیات آزارم میدن؟
Why are your eyes avoiding me?
چرا چشمات از من دوری میکنن؟
Let me say thank you for all that you have given me.
بذار بگم ممنون بابت همه چیزایی که بهم دادی
Thank you for everything you've done.
ممنون بابت همه کارایی که کردی
Forgive me for saying one last thing:
منو ببخش اما باید بگم:
I miss you and I hope you hear this song
دلم برات تنگ شده و امیدوارم این آهنگو بشنوی
I travel for you around the world
Collecting moments, o how absurd
To bring you beauty, to bring you joy
I wish I'd be a little boy
I'm dying for you, can't you see?
من دارم برات میمیرم نمیبینی منو؟؟
I'm lying for you to be free!
من دارم به خاطر تو دروغ میگم تا راحت باشی
I hunger for you,cause I can't eat!
من به خاطر تو هیچی نمیتونم بخورم
I'd vanish for you in defeat!
من تموم شدم برای تو در این شکست




+ خود برداشتی از آهنگ she and her darkness

۰۲ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ف.ع

سطر برجسته‌ای از زندگی من

بی‌شک این ساعات را هرگز فراموش نخواهم کرد...

۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۵:۳۵ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

یعنی کی بیداره این وقت شب

هوم؟؟




+ موقت
++ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی، حالا چرا؟!
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۳ ۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
ف.ع

به من بگو چرا

به من بگو
آدم ها
چطور میگویند:
"دوستت دارم"
حال آنکه
لحظه‌ای هم
این سخن
قلبشان را به تپش وانداشته است
به من بگو
چطور میشود
کسی را دوست داشت
بی‌‌آنکه
روشنای شهابی
در چشم‌ حلقه زند
به من بگو
چطور میشود
کسی را دوست بدارد
آنکه
ذره‌ای از وجدان
بو نبرده است...





+ آیین نامه رو با یه غلط قبول شدم، ممنون از کمکاتون :) اون یه غلط یه اشتباه خیلی جزیی بود که بین دوتا تابلو مشابه تو ذهنم پیش اومد و منجر به غلط شد :|
++ به سکوت چنان پیامبری که از میان واژه‌ها برخواسته باشد، ایمان آورده‌ام...
۲۳ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۸ ۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ف.ع

تقلب برسونید! لطفا!!

میشه بگید بیشتر چه مباحثی برای امتحان آیین‌نامه مهمه؟؟ :)





+ البته به جز تابلوها و حق‌تقدم!
++ یعنی باید شش فصل و به عبارتی دویست صفحه رو بخونم؟! :|

۲۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰ ۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

اتصال اذهان

جایی خالی از هیچکس
جای خالی از هیچکس
جا، خالی از هیچکس
جا خالی، از هیچکس
نه
جای خالی از همه
خالی از همهمه
خالی از هم
خالی از همه‌هم
نه
جا خالی از...پر کنید!؟
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۷ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

خب اینم از این

Remember the time you thought you never could survived
You did
And you can do it again

 

۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۹ ۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱
ف.ع

When you suffered enough

نیازی مبرم به تنهایی مطلق
درمن ریشه دوانده
تا باز
در جایْ جایِ این تخت
جوانه زنم



+ تنهاییِ خالی از آدم ها
++ قانع نباش اما راضی باش...
۱۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۱ ۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
ف.ع

من گنگ خواب‌دیده و عالم تمام کر

سکوتی عجیب در ذهنم جاری ست...
گاهی انقدر فکر برای کردن هست که ترجیح میدهی همه را به حال خود رها کنی و در گوشه دنجِ بی فکرِ ذهنت آرام بگیری...




+ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
++ زانو‌هایت را بغل میگیری و سرت را مثل کبک میکنی زیر درد
۱۱ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۰ ۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ف.ع

سه گزارش کوتاه درباره‌ی نوید و نگار-مصطفی مستور

اگر به هر دلیلی می‌خواستی
له شدن روح کسی را ببینی
آن‌جا زیر نور شدید
یا در تاریکی محض نیست
جایی ست نه کاملا تاریک
و نه به اندازه کافی روشن
جایی ست با نور کم...

نگار
۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۳ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

پر از خالی

سفید مطلق
بی وزنی محض
بی هیچ فکری
در من
آغاز شده
درست مثل صبحی که
بامداد گذشته‌اش را
به درد، اشک ریخته‌ای
و آن هنگام که از خواب برمی‌خیزی
انگار بَعدِ سال‌ها ست
فراموشی شیرینی در جانت رخنه کرده است
و با خود میگویی :
عجیب، پس از این‌همه، همچنان زنده‌ام!


نور شدید
خنکای بی وزش
بی هیچ حرفی
در من
آغاز شده
به تنهایی قدم در خالیِ خیالات گذاشته ام
تنم ظرف مکانش را فراموش کرده
دستم بی سنگینی هیچ ساعتی
در زمان غوطه‌ور است
صدایم در قفس حنجره مانده
و راه‌رو ها، بی هدف به پایم می افتند
ردی از حضور انگشتانم برتن دیوار هاست
به گمانم بارها پیش از این نیز
به اینجا آمده‌ام
بار ها پیش از این فراموشی...
۰۸ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۵ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

اول شخصِ مفردِ بی‌مقصد

ساعت پنج عصر را نشان میدهد ، خیابان‌ها به طرز عجیبی خلوت هستند، زندگی برای هر ماشینِ رهگذر به سمتی در جریان است و راننده‌ها و پیاده‌ها فارغ از احوال هم به ثانیه‌های گرم عصر چنگ میزنند، از خیابان راهم را به سمت پیاده رو کج میکنم از مرز باریک بین دو ماشین پارک‌شده عبور میکنم و منطقه امن را پیش میگیرم، هوا ابری و گرفته است و هر از گاهی بادی گرم گردو خاک نشسته به جان آسفالت‌ها را در چشمم فوت میکند، بی هیچ مقصدی گام برمیدارم، به خیابان اصلی میرسم و با رسیدن اولین تاکسی زرد دربستی میگویم و سوار میشوم از هوا آتش میبارد من اما درونم یخ بسته و برف میبارد، راننده تاکسی پیرمردی ست ریز نقش که از دست های زمختش می‌شود فهمید عمرش را زیر آفتابِ نشسته بر فرمان گذرانده است، پیرهن آبی و شلوار طوسی عینک طبی گرد و صورتی لاغر و اصلاح نشده دارد... چشم هایش را اما نمی‌بینم زل زده به شیشه ماشین بوق میزند، چیزی ورای آن شیشه پیرمرد را آزار می‌دهد... از چراغ قرمز که میگذریم به آینه و من نگاه میکند
-«دختر جون کجا باید برم حالا» صدای صاف و جوانی دارد و درست مثل دوبلورها صدا و تصویرش باهم نمیخواند...
+«مستقیم» صدایم انگار از اعماق چاهی بلند و یا از اعماق وجودم به گوش میرسد
ترافیک روانی ست و سرعت کم، از پنجره نگاهی به خیابان می‌اندازم به لطف شهرداری سرتاسر پر از درخت است و نقاشی، پنجره را پایین میکشم و ناگهان یک دسته برشور تبلیغاتی به استقبالم می‌آیند، این حرکت ناگهانی مرا از دنیای خود بیرون می‌آورد و کمی میترساند
- «آخر وقت که میشه دسته دسته میندازن که زود برن خونه، تقصیریم ندارن بسته زبونا خدا میدونه واسه خرجی چند ساعت وایمیستن تو این آفتاب، همین که هلاک نمیشن خیلیه، حتما خونه چشم انتظارشونن مثل ما که بی کس و کار نیستن...» خنده‌ای میکند و دنده را عوض میکند.
چیزی نمیگویم در واقع چیزی ندارم که بگویم، با خود فکر میکنم مامان حتما منتظر من است و از این فکر ناگهان تشویش عجیبی در وجودم به راه می‌افتد مضطرب دستم را به صندلی جلوی ماشین میگیرم خودم را بالا میکشم و به ساعت ماشین نگاهی می‌اندازم و انگار که مقصد را یافته باشم با صدای نسبتا بلندی میگویم:
«آقا میشه لطفا برگردید»



+ داستان نوشت
++ بیشتر توصیفه البته :)

۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۵ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

سه و بیست و پنج دقیقه بامداد

شب‌هایی در زندگی‌مان میرسند که با وجود ذهنی مملوء از حرف‌ تنها پیشنهادات کی‌بوردمان را انتخاب میکنیم و به زندگی پس از نیمه شب فکر میکنیم...
۰۴ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۲۵ ۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ف.ع

بی‌حاشیه

روزمون مبارک :)
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۶ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

فرضیه حباب

واژه‌هایم
عناصر بنیادین وجودم
محبوس در حباب‌هایی ناپایدارند
حباب‌هایی که به محض لمس
ناپدید میشوند و پوچ
حباب‌هایی که با عدم لمس
دور میشوند و گم
به گمانم عاقبت
سردرگمی مرا نیز
در خود ذوب کند
و در قالب حباب‌هایی غمگین و بی‌زاویه
تبخیر...
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۹ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

بیگانه-آلبر کامو

کتاب ناکامی که در سفر هزار بار باز و بسته شد و علی رغم حجم خیلی کمش تمام نشد. هربار که به اوج میرسید با ندایی از دنیای راوی داستان خارج میشدم و ناگهان دنیای واقعی برمن حجوم می‌آورد، ندایی که میگفت: «آماده شید! میخوایم بریم بیرون!» و به ناچار کتابی را که انگار طلسمِ نخواندن شده است کنار میگذاشتم تا به "حال" بپردازم...
امروز و اکنون دوباره از اولین جمله شروع میکنم:
«امروز مامان مرُد. شایدهم دیروز. نمیدانم...»

۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۳ ۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

هیچ‌جا خونه خود آدم نمیشه!

بعد از تقریبا دو هفته مسافرت و متر کردن جاده‌ها و پختن زیر آفتاب گلخونه‌ای تهران و ذوب شدن به روش بن‌ماری در رطوبت شمال... بالاخره برگشتیم خونه! از این بابت خیلی خوشحالم.
کارای زیادی هستن که باید انجام بدم مخصوصا در رابطه با وبلاگ، باید یه دستی به سر و روی مطالب بکشم همین‌طور قالب و غیره، در اولویت بعدی هم اتاقم که باید کتابای درسی رو جمع کنم و کتابایی که طی مسافرت از باغ کتاب و خیابون انقلاب تهران گرفتم جایگزین کنم؛ کلی ذوق و شوق دارم برای خوندن کتابای جدید و حتما شمارو هم در این خوانش همراه میکنم :) البته نقاشی، موسیقی، رانندگی و غیره هم باید در این حین پیگیر بشم... خلاصه اینکه دوران شیرینِ "بعد از کنکور تا اعلام نتایج" تازه به طور واقعی برای من شروع شده و خیلی هیجان دارم :)
۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۷ ۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ف.ع

با دست خود، از پشت خود، خنجر درآوردم

خَزَرِ مهربانی‌هایمان
از شوری
تلخ بود...






+ شوری: مزه شوری/افراط

۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۶ ۱۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
ف.ع

وقتی که به دوز حرف‌ها عادت میکنی...

حرف‌ها بیهوده بر زبانم جاری میشوند
وقتی که تنها
به زمین می‌افتند و
گل‌های قالی را آبیاری میکنند
انگار که هرگز
سر تمام شدن نداشته باشند
اشک‌ها...




+ حرف آدمارو زمین نندازید... هر آدمی به اندازه خودش ارزشمنده...
۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۹ ۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

وقتی حضور آینه کمرنگ میشود...

گاهی دلم میخواهد همسر آینده‌ام نویسنده و یا شاعر باشد، هی بنویسد و «تو» های نوشته‌اش به من رجوع کنند.
گاهی دلم میخواهد شعر شوم مرا بنویسد هی مدام بروم در ذهنش واژه شوم و از روحش در جانم بریزد، هی مرا بگوید هی تکرارم کند تا بالاخره جفت و جور شوم و قافیه دار...
اما گاهی فکر میکنم که نه، کاش حتی ذره‌ای هم از ادبیات چیزی نداند چراکه ما نویسنده‌ها انسان های خطرناکی هستیم اگر بخواهیم.
ما کلمات را به اغراق درمی‌آوریم و حقیقت را پسِ مفاهیمی پیچیده پنهان میکنیم، صادقانه بگویم، ما میتوانیم احساس کوچکی را آنقدر بزرگ جلوه دهیم که هرکسی را مجذوب خود کند ویا میتوانیم شور و شوق عشق را در نطفه کلماتی سرد خفه کنیم...
ما نویسنده ها آدم‌های خطرناکی هستیم اگر بخواهیم و تاریخ پیروزی هایش را مدیون لبیک شاعران و نویسندگان است، آنانی که خواندنشان هر مرد و زنی را به قیام وا میدارد.
درهر نویسنده شهرزادی ست که قصه تاریخ میگوید قصه عشق میگوید قصه نفرت میگوید قصه احساس و آدمی را میگوید تا به سر شود هزار و یک شبِ تنهایی... ما نویسنده ها آدم های تنهایی هستیم حتی اگر نخواهیم.
داشتم میگفتم... گاهی دلم میخواهد همسر آینده‌ام... لعنتی... انتخاب با اوست که دلش نویسنده‌ای را بخواهد یا نه...

۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۳:۳۸ ۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ف.ع

دختر خاله

[رفته یکی از لباسای بلند منو پوشیده]
+ ببین عروس شدم خاله(چون تفاوت سنی زیادی داریم به من میگه خاله)
- به به، حالا عروس شدی که چی بشه؟؟
+ که آقای داماد بهم افتخار کنه!





+ چهار سالشون هست ایشون :|
۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۵ ۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ف.ع

مراقبین محترم اجرای بند یک!

الان به شدت حالم خوبه و خوشحااالم :)
بالاخره تموم شد :))



+ یعنی در تمام بند هایی که از میکروفون اعلام میشد مراقب کلاس ماکه هیچ تغییری نمیکرد حالا بقیه رو نمیدونم!!
۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۴:۲۳ ۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ف.ع

کنکور

چنان مار پیتون غول آسایی مرا درآغوش گرفته است و ثانیه ها مرابه وی نزدیک تر میکنند، آنقدر نزدیک که اصوات نا مفهومش دراعصاب شنوایی ام ترجمه میشوند و به ادراک واژه ها میرسند ...
هرم نفس هایش برگردنم میگوید:
من تورا به زندگی جاودانه ات، به آینده ات، پیوند خواهم زد
اما
پیش از آن باید بمیری...






+ لطفا برای همه مون دعا کنید :)
++ مارهای پیتون برای شکار دور طعمه حلقه میزنن

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۶ ۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ف.ع

تویی که فقط میکنی حالمو خوب

ای خدایی که به من نزدیک تر از رگ گردنی
ای تویی که ترس از دست دادنتو ندارم
خیلی دوستت دارم...

۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۵ ۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ف.ع